خرید بک لینک
تا به خود میایی میبینی تمام حس هایت گم شدهدر پیچ و خم زندگی...در حسرت گذشته هایی ولی باز میخوایی زمان زود بگذرهو آینده خیلی دور از تصورات ادما هستغافل از اینکه حال خویش خراب میکنیمو امید وارد زندگی میشودو تو با ته مانده های ذوق خویش شادیو با هر وزش باد بر روی برگه های زرد شدهنگران افتادن پاییز در گرمایی زندگی خویشیغرقی در اندرون خویش با تمام دوری هایتو ساحل امیدت پر از طوفانو برای پهلو گرفتن و دمی آسایش هیچ امیدی در وجودت رشد نمیکندو به ناچار به موج ها میسپاری خویش راو چه ناجوان مردانه صخره ای امیدت به پیشواز می آیندو تا رمقی هست ذوق کن به گرمی امید تازه وارد شده اتکه شاید روزی تو را به ساحل بکشاند

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 23:39

داشتم مرور میکردم خودمو

و چقدر پرازحرف...

گاهی به غل و زنجیر میکشی اندیشه را

تا عبور نکند از حنجره

 پرنده ای هراسان نشود از این آوا

رویا ها را ریسه میکنیم در خیال خویش

 بر بالای خوشبختی

نور سفید و زرد و آبی 

پر شود خونه و جای نفس کشیدن نباشد

دردیواری خالی از چشم نامحرم

قاب زنیم  تمام خوشبختی ها را

تا به یادمان باشد 

هر روز مرور کنیم خویش را

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 23:39

صفحه بندی